فقر کوچه های شهر مرا نفرین کرده
هماننده سکوت مرداب که همه جا را فرا می گیرد
در لابه لای این خیابان ها با نگاه خشمگین خویش قدم می زند
و چشم های ما را به دنبال خویش می کشاند
من سنگینی این نگاه را از کودکیم به دوش می کشم
گاه کودکانی می بینم که برایم آدامس می فروشد
نمی دانم آدامس بخرم یا کمی از درد او را
گاه هیچ یک را توان خریدن ندارم
گاه سگ ولگردی چنان با نگاهش به من التماس می کند
که خدای مرا می رباید
آری من خدایم را کنار شکسته ترین دلهای جهان یافتم